تبليغاتX
خا نه ی ما(افتاب و زمین)
ناز الکم سلام

دلم خواهد گفت از این چنین احساسم برای تو ، که تویی هر آنچه دارم ره توشه ام برای فردای پرواز. نازنیم آنگاه که دل تنگ می شود، سینه بی تاب و حقیقت کتمان، تنها تو می مانی برای گفتن و شنیدن. دوست دارم بشنوی، بگویی ، بخندی و قهقهه هایت گوش زمان را کر کند. ای آرزوی دیروز و امروزم، ای آرزوی فرداهایم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 13:5  توسط افتاب و زمین  | 

سلام

نمی دانم از چه بگویم، از کدام سخن دل یا  از کدام حقیقت رسوای دلم برایت بگویم. اگر گوش شنوا داری گوش کن ،از قصه هایی خواهم گفت برایت که با آن زاده شده ام ، با آن زندگی می کنم و با آن رخ در نقاب خاک خواهم کشید . آری اینچنین است نازنین، رازهایی دارم در اندرون خویش که همه را برایت خواهم گفت . برایت خواهم گفت کیستم ، به چه می اندیشم ، چه می خواهم و چه خواهم کرد. از چه دیاران آمده ام در پی چه و چیست جستنم در میان برهوتی از آدمیان و تو کیستی که نیمی از من از آن توست. چرا شاعرم و چرا معمار، چرا می خندم و چرا آواز گویم در چشمان بینهایت تو و عشق را چگونه می نگرم و در چه گمم. درونم چه می خواهد و زندگی چیست در نظرم. آری همه را با کاسه ایی مسی ذره ذره در وجودت خواهم ریخت و ذره ذره کام خواهم گرفت از لبان عریانت که مرا سعادت از برتر چه، که گم شوم در آرزوی عشقم . هم آغوش شوم بر قامت تو بسان سرو رعنایی که در بهاران جان دوباره می گیرد و لانه ای خواهم ساخت بر اوج بلندای آن سروم از هستهای عالم با دستانی خالی از هر آنچه در دنیاست و پر از هر آنجه در خیال من و توست، میان قصه زمین و آفتاب. کنار افسانه های ماندگار در تارک عالم ، که من هستم و تو هستی. که من هستم برای معشوقه ام و تو هستی برای عاشقت. می شنوی هنوز حرفهای ناگفته ام را ای نازنین. هنوز می پنداری شاعرم؟ ولی چنین نیست. که من غزل گوی عشقی هستم که با آن روزگاری زیستنی ابدی را با آفتاب آغاز کردم. اگرچه در ابتدای راهم همه چیز را گم کردم متحیر از چنین وصالی و فکر کردم که شاعر نیستم ، فکر کردم که مسافر نیستم و سفر یک واژه غریب است برای زمین ولی امروز فکر می کنم قصه گویم  بر واژه تو که خود خواندمت : آفتاب

  هنوز فکر می کنی شاعرم؟ اگر شاعرم، شعرم نیست جز رویای آرمیدن در آغوشی از آفتابم.

برای تو  ای هستم..............هست باش

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:47  توسط افتاب و زمین  | 

سلام خوشبختی  ما داریم می ایم من و همسفر من <زمین> ۲ تا مهمون نا خونده .منتظرمون باش . نزدیکیای خونتیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 18:32  توسط افتاب و زمین  | 

سلام

خوشحالم که یه فرصت دیگه ای برای ساختن دنیامون داریم . فقط باید ازش خوب استفاده کنیم. باید فرصت رو از دست ندیم. قدر چیزی رو که داریم باید بدونیم . زندگی فرصت عاشقیه و زود تا چشم به هم بزنی تموم میشه .

پس از امروز، نه نه از همین الان ، از همین لحظه ، از همین ثانیه ، از همین ................................

 

می ریم به سمت خوشبختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

                                                     مگه نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:45  توسط افتاب و زمین  | 

ناز گل من سلام برگشتی چون من با خدا معامله کرده بودم از همون روز اول اول <۱۰>
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:43  توسط افتاب و زمین  | 

به خدای خودم گفته بودم اگه شاهزادم برنگرده ازم نرنجی اما به بزرگیت قسم از مسلمونی درمی ام.چون فقط توئی که میدونی چقدر برام عزیز <ممنونم>
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:40  توسط افتاب و زمین  | 

سلام

 با همه سختی ها و مشکلاتی که هست و شاید هم در آینده باشه و یا بوجود بیاد یک بار دیگه می خوام با هم باشیم٬ با هم نفس بکشیدم ٬ باهم بزرگ بشیم و زندگی یاد بگیریم.

یک بار دیگه می خوام در هوای با تو بودن پرواز کنم٬ پر بزنم و رها بشم. رو قولت حساب کردم ٬ تو رو جون گلمون که هنوز زنده ست نزار تنها امیدم که تویی نا امید بشه. نزار مضحکه همه شیم. نزار٬نزار

من اومدم که بمونم. نمی خوام دروغ بگم٬ ولی هنوز می ترسم. دلم بعد از خدا به تو می سپارم. .......

نزاری زیر دست وپا بیفته و لگدمال بشه. نزاری که تنها بمونم توی زندگیی که پر از گرگه .

خدایا ٬ ای همه هستی من از توست خودم و همسفرمو می سپارم به تو . تنهامون نزاری تا که دوباره یه تیشه برداریم بیافتیم به جون زندگیمون .

خدایا ٬ ما می تونیم .......................................................به امید تو 

 

ما داریم می آییم...........

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:21  توسط افتاب و زمین  |